تبليغاتX
منقارها

منقارها


وقتی از آن پل می گذشتم که الآن بَرش داشته اند

از خودم سوالی نداشتم

همه چیز مثل روز شلوغ پلوغ می کرد

نمی گذاشت ساعتم مرا در خواب های خود نعوظ کند

 

ولی آنقدر بی کار بودم که از حرف های یک معلم گچ بدزدم

از سرمه ای ِ این روپوش باز شوم

از کارت دانش آموزی "فاطمه جوادپور"

درحالی که سنجاق کارت را از خودش می کَنَد

با سوراخ های آن کنار می آید

خودش را بغل می کند

و یک دفعه می زند به شانه ام و می گوید:

"حالا چی کار کنیم؟!"

 

لابد من تنها کسی نبودم که

دست هایش را جلوی چشم هایم تکان می دهد و می گوید:

هوی! خوبی؟ پای چشم هات گود افتاده عین ِ...

عین یک قهرمان افسانه ای...می دانم

که چقدر وحشی بازی درآورد تا کمی باز شد..

 

ببین می آیی صف را به هم بریزیم، بیا

اگر نه برو انقدر الکی به من نچسب

 اگر هم قرار بود همه با ما بیایند

دیگر قهرمانی وجود نداشت

تا پای چشم هاش گود بیفتد

و زیبا شود

 

پس برای همیشه رفتم که تنهایی روی پل ها قدم بزنم

به مقعد کبک ها اعتماد کنم

از گودی چشم هام خوشم بیاد و...

بعدش حرف های یک معلم را نگه دارم

تا شبی که تخمک هایم از من می خواهند

که به آنها دیکته بگویم.

 

حالا از سرمه ای هر یونیفرمی باز خواهم شد

از کارت دانش آموزی "فاطمه جوادپور"

درحالی که رو پایه های لقّ صندلیش تاب می خورد

صورتش را از روی میز می کَند

می خواهد برویم رو پلی که برش داشته اند قدم بزنیم

 جیغ می زند:

"تو رو خدا بگو چه گهی بخورم؟"

 

من آستینم را از لای چنگ هاش در می آرم و می گویم که ولم کند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 14:15 توسط عرفانه جوادپور |


آدمی روشن فکرم

ولی به سقف ها ایمان دارم

خب... معتقدم برای هر سقف یک پنجره می شود نصب کرد

امروز در تهران باران بارید

و اوراق ریخته ام را باد برد

در حالی که هزار هم شهری خیس می شدند

چتری برای بستن نداشتم

یک همسایه پیش پنجره ام  جوری لخت شد

که انگار سلیقه ام را می دانست..

سقف خانه چکّه می کرد

من

به سقف های خودم اعتماد داشتم

وقتی که مرغ های مهاجر چمدان می بستند

خواستم برای همیشه توی یک تاکسی به سمت راه آهن غروب کنم

ولی من فقط سه روز اینجا نبودم


سه روز هیچّی نیست برای مایی که ۹ ماه از بند ناف دروغ هایمان به هم عشق

می خوراندیم

من یاد ِ یک عدّه دایم الخمر بی کلّه بودم که سابقاً اینجا سیگار می کشیدند

و عضوی از میانشان که برای جوب کنار ایستگاه دنبال اسم می گشت

حتّی دوباره دیدمت کنار ایستگاهی که ایستاده بودی گاهی به جوب خیره می شدی

هنوز امید داری؟

از بین آن همه تاولی که می زدیم

من فقط یکیش برای تو

تو فقط یکیش برای منی

و عشق

جز یک سروده هیچ نیست

پس اگر جایی...

با  کسی..

لاسی زدم...

چیز  ِ خاصی نبوده به روی من نیار

قطار

قاطری فهمیده بود

و شامه ام از بوی جوی مولیان . تُهی

(مخلوطی از کنزو با دلم تو را می خواد)

دنبال یک کوپه بدون آن تابلوی لعنتی بودم:

"سیگار کشیدن ممنوع"

باز جلوی چشم هامی- به جوب اشاره می کنی:

"آب ما باااااااید این تو بریزد!!!!"

ولی من دختر باهوشیم

همیشه گفته ام: "آدم های بزرگ

توی هیچ فرمولی جا نمی شوند

و همیشه یکی دو جایشان زده بیرون"

اگرچه عشق جز یک سروده هیچ نیست

و من جز یک پرنده هرگز...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 22:20 توسط عرفانه جوادپور |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387



پیوندها

تیرداد راد
سروش سمیعی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin